زمستان بیشازدهپدیدآور: فاطمه نفریناشر: سوره مهرتعداد صفحات:۱۹۶«زمستان بیشازده» رمانی است جذاب که برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است. نویسنده داستانِ نوجوانی به نام رضا را روایت میکند که در جریان انقلاب اسلامی دچار تحول و انقلابی درونی میشود.رضا که بنا به درخواست مهندس، یکی دیگر از شخصیتهای داستان، قرار است یک میکروفیلم را به دست شخصی خاص برساند، از ترس نیروهای ساواک دچار تردید شده و تصمیم میگیرد آن را سر به نیست کند، اما سرانجام تصمیمش تغییر یافته و تلاش میکند هر طور شده آن امانتی را به دست صاحبش برساند.زمستان بیشازده ضمن ارجاعات تاریخیِ غیرمستقیمِ خود، حال و هوایی جذاب و پرهیجان دارد. خواننده نوجوان این کتاب همپای رضا در تب و تابِ آن روزها و در دوراهی رفتن و ماندن، تجربهی تازهای از تاریخ انقلاب و داستانهای تاریخی را خواهد داشت.
برچسب:
نویسنده: امیر رستگار
مجموعه روزهای انقلابپدیدآور: جمعی از نویسندگانناشر: سوره مهرمجموعه ۲۴ جلدیتاریخ ایران از گذشتههای دور تا امروز فراز و نشیبهای بسیاری را از سر گذرانده؛ بهخصوص دوران معاصر آن که عصر تغییر و تحولات بنیادین نیز است. اتفاقات بزرگ و قابل توجهی همچون پایان سلسله قاجاریه، آغاز سلطنت پهلوی، مشروطیت، ملی شدن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرانجام انقلاب بزرگ اسلامی.مجموعهی «روزهای انقلاب» نمونهای مثال زدنی و موفق از کتابهای تاریخ معاصر است که به قلم جمعی از برترین نویسندگان کودک و نوجوان همچون محمدرضا شرفی خبوشان، حسین نیری، داوود امیریان، معصومه سپهری، کاوه بهمن، جواد افهمی و... نوشته شده است. یکی از نکات جالب توجه در خصوص نگارش این مجموعه، نظارت دو کارگروه تخصصی داستان و تاریخ بر محتوای کتابها است که باعث موفقیت چشمگیر آن از نظر کیفی شده است. بام تا بهشت، اولین مشت، آخرین مرخصی، جمعه سیاه، در کوی نیکنامی، زمستان و چلهها، فرار شاهانه، کلکسیون پهلوی، وقتی از خواب بیدار شدم و یک گلوله برخی از عناوین این مجموعه است که به موضوعاتی نظیر «کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲»، «۱۶ آذر سال ۱۳۳۲»، «اعلام انقلاب سفید»، «فاجعه هجوم به مدرسه فیضیه»، «دستگیری امام خمینی و قیام ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲»، «تبعید امام به ترکیه و نجف»، «فاجعه سینما رکس آبادان»، «هجرت امام از نجف به پاریس»، «بازگشت امام خمینی به ایران»، «بیعت نیروی هوایی با امام خمینی»، «فرار شاه»، «روز پیروزی انقلاب اسلامی» و... میپردازد.
برچسب:
نویسنده: امیر رستگار
وقتی بابا هستپدیدآور: سوشمترجم: آزاده کامیارناشر: پرتقالتعداد صفحات: ۳۶هیچ موهبتی برای کودک بالاتر از این نیست که رابطهای گرم و صمیمی با والدین خود داشته باشد. «وقتی بابا هست» داستان ساده و زیبای یک تعامل دوستانه و عاشقانهی پدر و دختری است؛ کتابی دربارهی جایگاه مهم نقش پدر در زندگی کودک؛ اینکه کودک پدر را چگونه میبیند و چه جایگاهی برای او قائل است. این کتاب همچنین میتواند الهامبخش پدرانی باشد که دوست دارند روابط با فرزندشان صمیمانه و عمیق باشد. به خصوص اگر به هر دلیلی (نظیر طلاق یا فوت) مادر در کانون خانواده حضور نداشته باشد.رنگها و تصاویری که تصویرگر کتاب برگزیده، متناسب با فضای داستان و بسیار زیبا و جذاب است. خواندن این کتاب دوستداشتنی برای کودک بسیار لذّتبخش و تعمیقدهندهی رابطهی پدر- فرزندی است، که البته میتواند برای بسیاری از پدران الهامبخش و آموزنده نیز باشد.در بخشی از کتاب میخوانیم:وقتی بابا هست از پس هر کاری بر میایم؛بابا میداند چهجوری مرا بخنداند؛نمیترسد دیگران بگویند خودش یکپا بچه است.هر چهقدر سرش شلوغ باشد باز همیشهی همیشه برای من وقت دارد؛دوتایی عاشق این هستیم که با هم کارهای تازه بکنیم ... (ص ۲ تا ۹)
برچسب:
نویسنده: امیر رستگار
«مشاهیر ایران زمین»پدیدآور: جمعی از نویسندگانناشر: آثار سبزتعداد صفحات: ۴۸این اثر در قالب کمیک استریپ، شرح حال تعدادی از بزرگترین قهرمانان استکبارستیز و ضداستعمار تاریخ معاصر ایران، به زیبایی روایت شده است. آشنایی مخاطب با محتوای این اثر از چند جنبه حائز اهمیت است. یکی اینکه عمق خباثت استعمارگران و مستکبرین مشخص میشود، دوم مخاطب در مییابد که برای این خاک چه جانفشانیهای طاقتفرسایی صورت گرفته و چه کسانی با چه ویژگیهایی پرچمدار این مبارزات هستند تا الگویی برای نسل امروز باشند و از همه مهم تر با عوامل ناکامیهای احتمالی این مصلحان و مجاهدان بزرگ آشنا میشوند که عبرت بزرگی برای امروز خواهد بود.امیرکبیر، میرزای شیرازی، میرزا کوچکخان، سیدحسن مدرّس، رئیسعلی دلواری، نوّاب صفوی، غلامرضا تختی، شهید مطهری و سپهبدِ شهید حاج قاسم سلیمانی شخصیتهایی هستند که فرازهایی از زندگیشان در این کتاب به تصویر کشیده شده است.در بخشی از کتاب میخوانیم:ژنرال انگلیسی: تمام این فتنهها زیر سر رئیسعلی است اگر ترورش کنیم منطقه آرام میشود.یکی از جنوبیها: هواخواه زیاد دارد. سخت میشود سر به نیستش کرد.هربرت چیک: یعنی هیچ یک از همولایتیهای او دشمنش نیست؟میرزا رحمت لیلکی با چهره فکور: یکی هست که میشود با پول خریدش.میرزا: غلامحسین، باعث تعجب است که در رکاب مردی میجنگی که پدربزرگش، پسر عمویت را کشته است.غلامحسین: میرزا رحمت! من به خون دلواریها تشنهام. بالاخره یک روز حسابم را با آنها صاف میکنم.افسر انگلیسی: فکر کنم آن روز رسیده است. هم پول خوبی میگیری هم حساب صاف میشود...
برچسب:
نویسنده: امیر رستگار
«ملاقات در فکه: زندگینامه شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی)»پدیدآور: سعید غلامیانناشر: سوره مهرتعداد صفحات: ۳۳۵در نخستین روز از مهرماه ۱۳۵۹، با آغاز جنگ، غلامحسین افشردی (حسن باقری) به خوزستان رفت. او در مدت ۲۸ ماه در میدانهای جنگ از لحاظ اطلاعاتی و طراحی عملیاتهای کوچک و بزرگ به جایگاهی تأثیرگذار و کلیدی رسید و در ردیف فرماندهان رده اول جنگ بود که به دقیقترین اطلاعات آگاهی داشت و میتوانست راهکار ارائه دهد.این کتاب به خاطرات دوران کودکی شهید باقری و بعد از آن وقایع پیروزی انقلاب اسلامی و در پایان به حضور او در جبهههای جنگ میپردازد. او هنگام شهادت در ۲۷ سالگی جوانی بود که سمت جانشینی نیروی زمینی سپاه را داشت و در ردیف فرماندهان اول جنگ بود.غلامیان به خوبی توانسته یکی از وجوه کمترشناختهشده شهید باقری را نشان دهد، دورهای را که او چند سال به عنوان خبرنگار فعالیت کرده و حاصل آن، انتشار یادداشتها و گزارشهایی از حوادث مهم انقلاب است مانند حمله آمریکا به طبس.در این کتاب از خاطرات شفاهی ۶۵ راوی بهره گرفته شده و همراه با بخش تصاویر که شامل ۳۰ تصویر از شهید، خانواده و همکاران و بخشهایی از کارهای انجام شده او در روزنامه جمهوری اسلامی است. این کتاب را می توان زندگینامه نظامی حسن باقری نامید.
برچسب:
نویسنده: امیر رستگار
«نعمت جان (روایت زندگی صغری بستاک، امدادگر بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک)»پدیدآور: سمانه نیکدلناشر: راه یارتعداد صفحات: ۲۰۷کتابی عاشقانه، در خط مقدّم امدادرسانی، با قلمی روان، زیبا و مستند دربارهی دختری جوان در اندیمشک که از پاک کردن سبزی و عدس برای رزمندگان تا پرستاری و مسئولیت بخش بیمارستانِ مجروحینِ جنگی پیش میرود و پس از عاشقانهای ناتمام، نذر میکند تمام جوانی خود را وقف مجروحین کند، حتی ازدواجش را ... .در بخشی از کتاب میخوانیم:صبح سوم مهر داشتم اطلاعاتِ پروندهای را کامل میکردم. آقای علیاکبری آمد سمتمان، گفت: «خواهرها، حلالم کنید.»پرسیدم: «چی شده؟ خیره إنشاءالله؟»گفت: «دارم میرم دوکوهه اسم بنویسم برم جبهه.»یک لحظه خشکم زد. گفتم: «خانوادهها با یه امیدی میان اینجا و به شما ارادت خاصی دارن. اگه میشه شما نرو.»گفت: «احساس میکنم جبهه بیشتر بهم احتیاج داره.»نتوانستیم قانعش کنیم که بماند. خداحافظی کرد و سوار موتورش شد و رفت ... طولی نکشید ... بمباران شد ... طولی نکشید بهمان خبر رسید علیاکبری مجروح شده و بردنش بیمارستان راهآهن ... بلافاصله با دخترها بلند شدیم و سراسیمه دویدیم سمت بیمارستان ... وقتی از پیدا کردنش در بیمارستان مأیوس شدیم، تصمیم گرفتیم برویم خانهاش ... وقتی رفتیم داخل، مادرش داشت ضجه میزد و به سروسینهاش میکوبید. قبلاً مادرش را دیده بودیم. تا چشمش به ما افتاد، با گریه و شیون گفت: «خواهرهای امیرحسین اومدن ... حنا بیارید بذارم دستشون ... اومدن عروسی ... امیرحسین همیشه میگفت اینها خواهرهامن.»علیاکبری درباره ما دخترها احساس مسئولیت خاص میکرد. همیشه سعی میکرد آقایانی که مراجعه میکردند بنیاد، کمتر سمت ما بیایند و خودش کارشان را انجام میداد. در ع
برچسب:
نویسنده: امیر رستگار